تبليغاتX
عکس-بیوگرافی-موزیک ویدیو-موزیک....

عکس-بیوگرافی-موزیک ویدیو-موزیک....

امیدوارم خوشتون بیاد و همیشه به من سر بزنید!!!!!

    

         

     

نوشته شده در سه شنبه 1389/04/15ساعت 1:23 توسط بهار |
سلام...

نمیدونم این بازیای مسخره قراره تا کی ادامه پیدا کنه....الان حدود دو هفتس وقتی میخوام تو بلاگفا نظر بذارمبا این پیغام مسخره روبرو میشم!!مریم جان اگه اینجا اومدی امیدوارم پیغامم رو رو صفحه اصلی ببینی....سر فرصت دوست دارم جوابت بدم...ولی با این وضعیت نمیتونم برات نظر بذارم.

حتی نمیتونم یه عکس خشک و خالی آپلود کنم!!!


 

نوشته شده در یکشنبه 1388/03/31ساعت 0:21 توسط بهار | |
سلام!!

پنج شش سال پیش که ملیکا زارعی توی یه سریال بازی کرد که گرفت و گل کرد میگفت متولد 1365 هستش!!ازدواج نکرده و بچه هم نداشت.من همون موقع با خودم گفتم یعنی از خواهرش مریلا 15 سال کوچیکتره!!حالا که عکساشو با بچه های عزیزش میبینم جواب سوالمو گرفتم!![تعجب]یعنی این دوتا بچه واقعا" بچه های ملیکا هستن؟؟؟یا اینکه نه این یه استعاره بوده؟؟باورم نمیشه!!ملیکا ازدواج کرده باشه و بچه داشته باشه...اونم دو تا

تماشاگران(www.tamashagaran.veb.ir)

 

تماشاگران(www.tamashagaran.veb.ir)

 

تماشاگران(www.tamashagaran.veb.ir)

 

تماشاگران(www.tamashagaran.veb.ir)

نوشته شده در یکشنبه 1388/03/17ساعت 15:28 توسط بهار | |
من یادمکه کلاس چهارم دبستان بودم.جغرافیداشتم و به نقشه ایران نگاه مبکردم.بعد رفتم یه برگ کاغذ آوردم و 27/8 تیکش کردم و اسم هر استانو نوشتم رو یه تیکه کاغذ.اون وقت استان خوزستانو گذاشتم اون بالا پیش دریای خزر!!!حالا برام خیلی خنده داره....چه رویای دست نیافتنی!!

اون زمونا دوست داشتم دکتر چشم پزشک بشم....بعد معلم کلاس سوم...بعد یه نویسنده و شاعر.حالا میگم هر چی گیرم میاد!!!

میبینید....

"هر چی آدم بزرگتر میشه آرزوهاش کوچیکتر میشن!!"

زمانیکه  مدرسه میرفتم  برعکس تمام بچه های هم سن و سالم من عاشق انشا بودم. خیلی دیر ایده ای به ذهنم میرسید ولی به محض پیدا کردن ایده دیگه نمیتونستم جلوی نوشتنمو بگیرم.اونقدر می نوشتم که دیگه جایی برای پر کدن نبود و من میموندم که حالا چه جور جمعش کنم.یادمه کلاس سوم دبستان امتحان ثلث انشا داشتیم.موضوع انشامون در باره مادر بود. وقتی برگه ی انشامو گرفتم خشکم زد.معلممون دور یکی از جمله ها رو با خودکار قرمز خط کشیده بود. بعد زیر نمره بیست کلی صد آفرینو هزارآفرین نوشته بود. این از تمام نمره های بیستی که تا اون موقع گرفته بودم با ارزش تر بود!!

الان دیگه نمیتونم یک خط بنویسم.دیگه ذهنم نمیتونه اینقدر رویا پردازانه با کلمه ها بازی کنه و از خودش توصیف و تعبیر و استعاره در بیاره. دیگه حتی نمیتونم بنویسم.

اون زمونا نقاشیمم خوب بود. ولی حالا حتی شکل های درس فیزیک رو نمیتونم درست بکشم. برا همین جزوه هامو مخفی میکنم تا کسی نبینه

کاش الانم مثل اون موقع ها رویایی پرداز بودم. کاش ایده هامو که اون موقع تو سرم بود رو کاغذ میاوردم. کاش کمی جرات داشتم و از نوشته هام و داستانی که نیمه کاره رهاش کردم خجالت نمیکشیدم.

راستی میدونید من اون زمونا(اون دوم راهنمایی بودم) یه داستانی شبیه جومونگ نوشتم. البته داستان من خیلی رویایی و قشنگ تر و عاشقانه تر بود. ولی باز ترسیدمو به کسی نشونش ندادم. حالا میبینم از روش جومونگو ساختن

بی خیال دیگه انگار دارم هذیون میگم!!!

خوش باشید...

نوشته شده در دوشنبه 1388/03/11ساعت 17:36 توسط بهار | |