تبليغاتX
عکس-بیوگرافی-موزیک ویدیو-موزیک....

عکس-بیوگرافی-موزیک ویدیو-موزیک....

امیدوارم خوشتون بیاد و همیشه به من سر بزنید!!!!!

سلام...

نمیدونم این بازیای مسخره قراره تا کی ادامه پیدا کنه....الان حدود دو هفتس وقتی میخوام تو بلاگفا نظر بذارمبا این پیغام مسخره روبرو میشم!!مریم جان اگه اینجا اومدی امیدوارم پیغامم رو رو صفحه اصلی ببینی....سر فرصت دوست دارم جوابت بدم...ولی با این وضعیت نمیتونم برات نظر بذارم.

حتی نمیتونم یه عکس خشک و خالی آپلود کنم!!!


 

نوشته شده در یکشنبه 1388/03/31ساعت 0:21 توسط بهار | |
من یادمکه کلاس چهارم دبستان بودم.جغرافیداشتم و به نقشه ایران نگاه مبکردم.بعد رفتم یه برگ کاغذ آوردم و 27/8 تیکش کردم و اسم هر استانو نوشتم رو یه تیکه کاغذ.اون وقت استان خوزستانو گذاشتم اون بالا پیش دریای خزر!!!حالا برام خیلی خنده داره....چه رویای دست نیافتنی!!

اون زمونا دوست داشتم دکتر چشم پزشک بشم....بعد معلم کلاس سوم...بعد یه نویسنده و شاعر.حالا میگم هر چی گیرم میاد!!!

میبینید....

"هر چی آدم بزرگتر میشه آرزوهاش کوچیکتر میشن!!"

زمانیکه  مدرسه میرفتم  برعکس تمام بچه های هم سن و سالم من عاشق انشا بودم. خیلی دیر ایده ای به ذهنم میرسید ولی به محض پیدا کردن ایده دیگه نمیتونستم جلوی نوشتنمو بگیرم.اونقدر می نوشتم که دیگه جایی برای پر کدن نبود و من میموندم که حالا چه جور جمعش کنم.یادمه کلاس سوم دبستان امتحان ثلث انشا داشتیم.موضوع انشامون در باره مادر بود. وقتی برگه ی انشامو گرفتم خشکم زد.معلممون دور یکی از جمله ها رو با خودکار قرمز خط کشیده بود. بعد زیر نمره بیست کلی صد آفرینو هزارآفرین نوشته بود. این از تمام نمره های بیستی که تا اون موقع گرفته بودم با ارزش تر بود!!

الان دیگه نمیتونم یک خط بنویسم.دیگه ذهنم نمیتونه اینقدر رویا پردازانه با کلمه ها بازی کنه و از خودش توصیف و تعبیر و استعاره در بیاره. دیگه حتی نمیتونم بنویسم.

اون زمونا نقاشیمم خوب بود. ولی حالا حتی شکل های درس فیزیک رو نمیتونم درست بکشم. برا همین جزوه هامو مخفی میکنم تا کسی نبینه

کاش الانم مثل اون موقع ها رویایی پرداز بودم. کاش ایده هامو که اون موقع تو سرم بود رو کاغذ میاوردم. کاش کمی جرات داشتم و از نوشته هام و داستانی که نیمه کاره رهاش کردم خجالت نمیکشیدم.

راستی میدونید من اون زمونا(اون دوم راهنمایی بودم) یه داستانی شبیه جومونگ نوشتم. البته داستان من خیلی رویایی و قشنگ تر و عاشقانه تر بود. ولی باز ترسیدمو به کسی نشونش ندادم. حالا میبینم از روش جومونگو ساختن

بی خیال دیگه انگار دارم هذیون میگم!!!

خوش باشید...

نوشته شده در دوشنبه 1388/03/11ساعت 17:36 توسط بهار | |
سلاااااااام...

چه روزایین این روزا...

خیلی عجیبن به نظرم.منی که همش یه گوشه خونه نشین بودم حالا دو روزه که رنگ خونه رو اصلا" به خودم ندیدمعجب بد واحد گیری کردم این ترم....هی برو هی بیابا استادای گننننند....وای خدایا کمکم کن چیزی نیفتمایشاالله که نمیفتم.

این روزا همش یاد پارسال و حال و هوام و بلاتکلیفیم میفتم.اینکه انگیزه ای برای خوندن درس نداشتم و تقریبا" میدونستم کارم تمومهآخرش ضایع شدم و فقط ۱ سال علاف شدم. دوستان کنکوری اگر امسال سراسری دراومدن مثل من خر نشن یه سال وقت الکی تلف کننا(البته اگه درس نخون باشن مثل من!!)خودشونو ضایع نکنن مثل من!!همین امسال هر چی در اومدن برن!!

این روزا همش احساس تنهایی میکنم.۱ ماه پیش تو همچین روزایی چقدر شاد و شلوغ بود خونمون.بعد از مدتها برادرم اومده بودو خونمون روح داشت. ولی الان مثل اکثر مواقع بی روح و خسته کنندس!!حالا باید تا یک سال صبر کنیم.مامان اینا که منو آلمان نمیبرن کهمجبورم یک سال صبر کنم تا داداشی خودش بیاد...ای قربونششششششششش

این روزا همش احساس ضایگی میکنم.تقریبا" ۸ ماه که کلاس رانندگی رفتم ولی هنوز امتحان آیین نامم رو ندادمالبته رد نشدم ولی یه ذره تنبلی کردم.حالا اگه نجنبم باید دوباره پول بدم و از نو ثبت نام کنم و کلاس برم و ...فقط ۴ ماه فرصت دارم تا قبل از اینکه تاریخش بگذره گواهیناممو بگیرم....۴ ماه فرصت کمیه؟؟؟

این روزا همش یکی از دکلمه های پرویز پرستویی روی آلبوم مرحوم ناصر عبداللهی روی زبونمه....همونی که میگه:

یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد...

نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد....

راهی نروم که بی راه باشد....

خطی ننویسم که آزار دهد کسی را....

یادم باشد که روز و روزگار خوش است.

همه چیز روبه راهو بر وفق مراد است و خوب...

تنها....تنها دل ما دل نیست....آره

نوشته شده در جمعه 1388/02/11ساعت 15:48 توسط بهار | |
سلام...

شرمنده میدونم عنوان این پست بسیار چندش آوره

ولی خوب اگه خود تو دماغت سر هیچ و پوچ راه به راه خون بیاد مثل من نگران میشی

آخه برا چی مماخم هی خون میاد؟؟؟؟هاااااااااااااا؟؟؟؟

به مامانم میگم" مامان تو چی فکر میکنی؟؟؟"میگه" از بس انگشت اشارتو مثل میخ میکنی تو اون سولاخ

مماخت"بش میگم "آخه مامان جان من وقتی دماغم تحریک بشه و خیلی مستاصل(درست

نوشتم؟؟؟) بشم دست میکنم تو دماغم...وگرنه مگه مرض دارم همینجوری دست کنم تو دماغم؟؟؟؟"

منم تا قبل از اینکه دماغم خون نیاد که دست نمیبرم تو دماغم...حالا شما چی میگین؟؟؟من چمه؟؟؟

دکترای محترم بیان یه معاینه غیر حضوری بفرماین ما بفهمیم چه مرضی داریم؟؟؟

پ.ن-دوستان و عزیزان بنده هیجوقت بین انگشت و دماغم تماس مستقیم برقرار نمیکنم و همیشه از

دستمال برای بهداشت بیشتر کمک میگیرمفکر نکیند من آدم غیر بهداشتی هستمااااا

دارم دیگه از اون اراجیف میگم!!!بهتره برم تا حالتونو به هم نزدم

موفق باشید

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1387/08/19ساعت 22:43 توسط بهار | |
سلام....

توی این مدت هیچ چیز نمیتونست منو وادار به نوشتن کنه الا...الا...؟؟؟

الا اولین بارون پاییزی....

وای خدایا متشکرم....یعنی امسال بارون میباره...؟؟؟

یعنی دیگه من چهره خشکیده کارونو سال دیگه نمیبینم؟؟؟

یعنی دیگه از بی برقی و بی آبی خبری نیست؟؟؟

یعنی میشه؟؟؟

یادمه پارسال شاید ۱ یا ۲ بارون تو کل  زمستون داشتیم...پاییز که اصلا" بارون نداشتیم...

ولی من احساس میکنم امسال با پارسال فرق داره...دنیا مهربون تره...داره بمون میخنده...

خدا میدونه...شایدم...شایدم...بی خیال!!هر چی هست الان خوشیه...خوشی رو عشقه...صفا رو

عشقهفعلا" بهتره بریمو حالشو ببریم!!!

خوش باشید

       

نوشته شده در شنبه 1387/08/04ساعت 11:28 توسط بهار | |
سلام...

میخواستم در بلاگو تخته کنم....چون اصلا" دیگه حوصله آپ کردن ندارم...ولی تصمیمم عوض شده...

شاید بهتره کمی تغییرش بدم!!!

دیگه عکس تموم شد!!!میخوام کمی برای خودم باشم!!دلم از بعضی ها پره ...یعنی از خیلی ها دلم پره!!!سوالات زیادی تو ذهنمه...یکیش اینه:

چرا بعضی ها به خودشون اجازه میدن خیلی راحت به خونواده یکی دیگه توهین کنن!!به بهونه این که من مثلا" من در مورد هیفا گفتم هیکلش خوب نیستبر میداره هر چی فحش که لایق خودشه بار من میکنه!!!ای حاک بر سر بی جنبت کنن که لیاقتت همون فحشاییه که به بقیه میدی عقده ای!!فقط همینو دارم بت بگم!!!

اینم پست مربوطه....اینجا رو کلیک کن

آدم چی میتونه بگه به همچین آدمی!!!!یه بار دیگه هم یه همچین اتفاقی برای من و این وبلاگ افتاده بود...سر پست ممد گلزار که طرفداراش حسابی گناهامو شستنولی خوب اوندفعه من واقعا" قصدم اذیت کردن اونا بودولی حالا از اونجایی که خیلی از دوستام از هیفا خوششون میاد جرات انتقاد کردن ندارمحالا چرا بعضی ها بی جنبه بازی در میارن نمیدونم...عوض این که ازم تشکر کنن براشون عکس گذاشتم جواب محبتای سرشار منو با فحش میدنهر چی گفتین لایق خودتونه و بس!!!همین دیگه!!

من از یکی دو هفته دیگه باید بار سفرو ببندم و برم!!نمیدونم هنوز کسی میاد اینجا یا نه(بعید میدونم بیاد) ولی من برا کسی نمینویسم...برا خودم مینویسم تا تو دلم نمونه!!

حال و حوصله ندارم برم خوابگاه!!ولی چه فایده....هووووووووف عجب دنیایی شده هااااااااااااااااااا!!خونه آدم پر امکانات باشه...مامان آدم تنها باشه...اینترنت پر سرعت باشه اونوقت آدم مجبور شه بره تو خوبگاه تو یه قوطی کبریت با حداقل ۸ نفر دیگه زندگی کنه...اونم به مدت چهار سااااااااال

خدایا همه ما رو به راه راست هدایت کن....الهی آمیییییییییییییییین

بای بای!!

نوشته شده در سه شنبه 1387/07/02ساعت 1:8 توسط بهار | |
سلام...میدونم الان خودتم یادت نیست امروز ۳۰ مردادهولی من به صورت خیلی اتفاقی وقتی داشتم

برای یکی نظر میدادم فهمیدم امروز ۳۰ مرداده و تولدته

ای قربونت برم من دیگه داری پیر میشیاااااااا....دیگه باید زنت بدیمتولد ۲۶ سالگیت مبارک

داداااااااااااششششششششششششیییییییییییییییییییییییی...ای قربونت برم من...خیلی دلم برات

تنگ شدهبگذریم...مراتب تبریک من رو بپذیربرات کیکم پختمااااااااا...البته دزدیمیه کم گشتم تو

گوگل برات از تو بلاگای دیگه عکس کیک دزدیم یکم حالت جا بیاد شیکمت به سر و صدا بیفته

          

فکر نکنی همین یکیه هاااااااااااا....برو بقیشم تو ادامه مطلب برات سرو کردم


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1387/05/30ساعت 15:53 توسط بهار | |
سلام...

خوبین؟؟؟

من چیزی برای گفتن ندارم...فقط ازتون خواهش میکنم برام دعا کنید...

برام دعا کنید...

                    

                         

یه دعای کوچولو...!!!

                               

مرسی...

 

نوشته شده در چهارشنبه 1387/04/05ساعت 14:43 توسط بهار |
سلام...فقط خواستم بگم عیدتون مبارک...ایشاالله هزار سال زیر سایه خانواده زنده باشید و نوروز رو

جشن بگیرید...الهی آمین

                  

نوشته شده در پنجشنبه 1387/01/01ساعت 22:53 توسط بهار | |

این یه نامه ی خصوصی هست...نه مجبورین بخونینش نه مجبورین نظر بذارین!!!!!

سلام...یه چیزی تو گلوم گیر کرده  بود...داشت حناق میشد..تا هفته ی پیش که سریال خانه

سبزرو میدیدم دیگه زد بالا...بدجوری رفتم تو فکرت نیلوفر...میخوام برات نامه بنویسم...یعنی

تو اینومیخونی؟؟!!شاید الان یادت نیاد...برات اینقدر از خاطراتمون میگم تا یادت بیاد...پس بخون

نیلوفرم....

من و تو از مهد کودک با هم بودیم...من بعد از شما اومده بودم.روز اول مهدکودک رو مثل روز

اول مدرسه خوب یادمه...من دختری بودم که تا حالا از پیش مامانم جم نخورده بودم.خیلی 

غریبی میکردم.تا اینکه تو اومدی...پیش خودم گفتم یعنی میشه این دختره باهام دوست

بشه؟؟!!!انگار خدا صدامو فهمید.چون ما با هم دوست شدیم.یادته یه بار برای تولدت یه

لباس عروس خوشگل پوشیده بودی؟؟!!علی کوچولو لباستو پاره کرد...چقدر گریه کردی!!!!

اونقت خانم مربی(اسمشو یادم رفته فکر کنم فتحی بود.نه؟؟!!)اومد و برات دوختش.تو هم

آروم شدی.وای اون روزم یادته من کیفتو مسخره کردم.هنوزم خجالت میکشم از اون کارم نیلو

جونم....بعد تو رفتی برای خودت یه کیف نو و خوشکل خریدی.منم حسودیم شد رفتم یه کیف

دیگه خریدم

یادته اونموقع با پریسا و مهرنوش و سنا و ... رفتیم تو یه مدرسه....روز کلاس بندی رو

یادته...شما همتون افتادین تو یه کلاس.اونم تو کلاس خانم مهربونه...مامانم هر چی رفت

مدرسه خانم مدیر نذاشت من بیام پیش شما...ای خدا.همش تقصیر خانم کرمی بود.من یه

سال دور از شما بودم.ولی سال بعدش اومدم پیشتون...پیش تو و پریسا و ....با هم یه گروه

دوستی داشتیم...بیشتر منو تو پریسا با هم بودیم.مهرنوشو یادته...از همون اولش قرطی

بود.لوسم بود.حالا نمیدونم چی شده.یادته اونروز سر کلاس برامون فیلم علمی آورده بودن

ببینیم.من و تو جامون آخرای کلاس بود(اون موقع ها بلند بودیم)درست نمیدیدیم.تو گفتی بریم

جولو پیش اسرار و لادن.ولی لادن بد جنس نذاشت من پیشش بشینم.تورو گذاشت ولی

منو

نذاشت.از من خوشش نمیومد.منم بغض کردم ولی گریه نکردم.یادته چقدر خسرو شکیبایی رو

دوست داشتی....به خاطرش رفتی فیلم خواهران غریبو دیدی!!!!یه روز تو و پریسا با هم قهر

کرده بودین.پریسا دستش شکسته بود.تو هلش دادی خورد زمین.اونم با تو قهر کرد.منم با

دوتاتون دوست بودم.نمیدونستم چی کار کنم.ولی چون پیش تو میشستم با تو موندم.نرگس

هم رفت با پریسا.آخرشم الکی الکی با هم آشتی کردین.یادته کلاس سوم.من خیلی خانم

طیبی نژادو دوست داشتم.کلاس سوم میزامون پیش هم نبودن.من افتاده بودم پیش

سارا.وای گفتم سارا .فهمیدی چی شده نیلو جونم.؟؟!!!یادته سارا یه خواهر داشت که یه

سال از خودش کوچیکتر بود.دو سال پیش سرطان گرفت و فوت کرد....خیلی ناراحت شدم

براش.براش یه فاتحه بخون باشه؟؟!!!خلاصه اینکه اون آخرین سالی بود که همدیگه رو

میدیدیم.تولد گرفتی و  همه ی بچه ها رو دعوت کردی.عکس هم گرفتی.تو از همه عکس

داری ولی ما از تو عکس نداریم.راستی مریم کوچولو چه طوره؟؟!!!یادمه یه خواهر کوچولو

داشتی...ولی خودت خیلی ناز تر از خواهرت بودی!!!!خلاصه تو رفتی شیراز و دیگه به من

زنگ نزدی...به پریسا زنگ میزدی ولی به من نه!!!شاید منو به این اندازه دوست

نداشتی....بعد از تو اتفاقات جور واجور زیادی برای ما افتاد.کلاس پنجم سارا هم از پیشمون

رفت.در عوض آذین و سوسن و حمیده و مژده() بمون اضافه شدن.وای یه چیز بد دیگه.حمیده

که یادت نرفته...الهی من بمیرم.دو سال پیش بود.چهارشنبه سوری.با داداشش داشتن از

جاده شهرک قائم میومدن که یکی رو ماشینشون ترقه میندازه...داداشش هم کنترل ماشینو از

دست میده و چپ میکنه...حمیده میره تو اغما بعد از یک هفته تموم میکنه...برای حمیده هم

فاتحه بفرست...نیلوفر عزیزم.بعد از رفتن تو جمع دوستانه ما زیاد دووم نداشت.هممون الان

یه گوشه ایم.یکی زیر خاک.یکی دانشگاه.یکی شیراز.از هیچ کدومشون خبر ندارم به جز

نرگس.نرگس رتبش شد 900 .دانشگاه تهران رفت فکر کنم.آخرین باری که پریسا رو دیدم 2

سال پیش بود.اونم تو اوتوبوس.سراغ تو رو هم ازش گرفنم.نمیدونم تو به یاد من هستی یا

نه...ولی بدون من این روزها رو با یاد تو سپری میکنم عزیزم.شاید بپرسی که من یادم نمیاد

دوستی به اسم بهار داشته باشم.خوب من اسم خودم بهار نیست.اول اسمم میم و اول

فامیلم لام .اگه این نامه رو خوندی حتما" با من تماس بگیر.اگه کسی هست که شخصی با ا

ین مشخصات رو میشناسه خواهش می کنم به من ایمیل بزنه.

من میخوام پیداش کنم....باید پیداش کنم.....ممنونم دوست حوب من.

 

نوشته شده در پنجشنبه 1386/08/24ساعت 11:31 توسط بهار | |
علیک سلام.خوبین ایشاالله؟؟!!!!

واااااااااای الهی شکر خیالمو راحت کردینمیبینید توروخدا؟؟!!!!من خداحافظی کردم ولی

این ولباگو همش خودم آپ میکنماشکال نداره محمد نویسنده ی دیگه ی وب یکم سرش

شلوغه.حالا میاد اونم....

آپ این دفعه با دفعات قبلی فرق داره....یعنی عکس نیست....من عاشق اینم از کسانیکه

عصبیم میکنن بنویسمهر از چند گاهی از این اتفاقات میفته...پس به دل نگیرید...امروز

میخوام از داااااااااداااااااااااش رضای گلزار بنویسم

تا یادم نرفته از خواهرا نو برادرا نو عاشقانو حامیانو ..... گلزار خواهش میکنم این مطلب رو

نخونن.اگرم کنجکاوی بکنیو بخونی مشکل خودته عزیزم من بت گفتم نخون.حالا نیای تو نظرات

به من فحش بدیو به خودمو خانوادم توهین کنیا....آخه سر جریان سایت سینمای ما حسابی

از این عاشقان سینه چاک گلزار میترسمخلاصه اگر چیزی هم گفتی یه آدرسی چیزی بذار

تا جوابتو بدمحالا برید به ادامه ی مطلب و این مطلب رو از دست ندید....

              


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1386/07/17ساعت 14:22 توسط بهار | |