عکس-بیوگرافی-موزیک ویدیو-موزیک....
امیدوارم خوشتون بیاد و همیشه به من سر بزنید!!!!!
نمیدونم این بازیای مسخره قراره تا کی ادامه پیدا کنه....الان حدود دو هفتس وقتی میخوام تو بلاگفا نظر بذارمبا این پیغام مسخره روبرو میشم!!مریم جان اگه اینجا اومدی امیدوارم پیغامم رو رو صفحه اصلی ببینی....سر فرصت دوست دارم جوابت بدم...ولی با این وضعیت نمیتونم برات نظر بذارم. حتی نمیتونم یه عکس خشک و خالی آپلود کنم!!!
اون زمونا دوست داشتم دکتر چشم پزشک بشم....بعد معلم کلاس سوم...بعد یه نویسنده و شاعر.حالا میگم هر چی گیرم میاد!!! میبینید.... "هر چی آدم بزرگتر میشه آرزوهاش کوچیکتر میشن!!" زمانیکه مدرسه میرفتم برعکس تمام بچه های هم سن و سالم من عاشق انشا بودم. خیلی دیر ایده ای به ذهنم میرسید ولی به محض پیدا کردن ایده دیگه نمیتونستم جلوی نوشتنمو بگیرم.اونقدر می نوشتم که دیگه جایی برای پر کدن نبود و من میموندم که حالا چه جور جمعش کنم.یادمه کلاس سوم دبستان امتحان ثلث انشا داشتیم.موضوع انشامون در باره مادر بود. وقتی برگه ی انشامو گرفتم خشکم زد.معلممون دور یکی از جمله ها رو با خودکار قرمز خط کشیده بود. بعد زیر نمره بیست کلی صد آفرینو هزارآفرین نوشته بود. این از تمام نمره های بیستی که تا اون موقع گرفته بودم با ارزش تر بود!! الان دیگه نمیتونم یک خط بنویسم.دیگه ذهنم نمیتونه اینقدر رویا پردازانه با کلمه ها بازی کنه و از خودش توصیف و تعبیر و استعاره در بیاره. دیگه حتی نمیتونم بنویسم. اون زمونا نقاشیمم خوب بود. ولی حالا حتی شکل های درس فیزیک رو نمیتونم درست بکشم. برا همین جزوه هامو مخفی میکنم تا کسی نبینه کاش الانم مثل اون موقع ها رویایی پرداز بودم. کاش ایده هامو که اون موقع تو سرم بود رو کاغذ میاوردم. کاش کمی جرات داشتم و از نوشته هام و داستانی که نیمه کاره رهاش کردم خجالت نمیکشیدم. راستی میدونید من اون زمونا(اون دوم راهنمایی بودم) یه داستانی شبیه جومونگ نوشتم. البته داستان من خیلی رویایی و قشنگ تر و عاشقانه تر بود. ولی باز ترسیدمو به کسی نشونش ندادم. حالا میبینم از روش جومونگو ساختن بی خیال دیگه انگار دارم هذیون میگم!!! خوش باشید... چه روزایین این روزا... خیلی عجیبن به نظرم.منی که همش یه گوشه خونه نشین بودم حالا دو روزه که رنگ خونه رو اصلا" به خودم ندیدم این روزا همش یاد پارسال و حال و هوام و بلاتکلیفیم میفتم.اینکه انگیزه ای برای خوندن درس نداشتم و تقریبا" میدونستم کارم تمومه این روزا همش احساس تنهایی میکنم.۱ ماه پیش تو همچین روزایی چقدر شاد و شلوغ بود خونمون.بعد از مدتها برادرم اومده بودو خونمون روح داشت. ولی الان مثل اکثر مواقع بی روح و خسته کنندس!!حالا باید تا یک سال صبر کنیم.مامان اینا که منو آلمان نمیبرن که این روزا همش احساس ضایگی میکنم.تقریبا" ۸ ماه که کلاس رانندگی رفتم ولی هنوز امتحان آیین نامم رو ندادم این روزا همش یکی از دکلمه های پرویز پرستویی روی آلبوم مرحوم ناصر عبداللهی روی زبونمه....همونی که میگه: یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد... نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد.... راهی نروم که بی راه باشد.... خطی ننویسم که آزار دهد کسی را.... یادم باشد که روز و روزگار خوش است. همه چیز روبه راهو بر وفق مراد است و خوب... تنها....تنها دل ما دل نیست....آره شرمنده میدونم عنوان این پست بسیار چندش آوره ولی خوب اگه خود تو دماغت سر هیچ و پوچ راه به راه خون بیاد مثل من نگران میشی آخه برا چی مماخم هی خون میاد؟؟؟؟هاااااااااااااا؟؟؟؟ به مامانم میگم" مامان تو چی فکر میکنی؟؟؟"میگه" از بس انگشت اشارتو مثل میخ میکنی تو اون سولاخ مماخت" نوشتم؟؟؟) بشم دست میکنم تو دماغم...وگرنه مگه مرض دارم همینجوری دست کنم تو دماغم؟؟؟؟" منم تا قبل از اینکه دماغم خون نیاد که دست نمیبرم تو دماغم...حالا شما چی میگین؟؟؟من چمه؟؟؟ دکترای محترم بیان یه معاینه غیر حضوری بفرماین ما بفهمیم چه مرضی داریم؟؟؟ پ.ن-دوستان و عزیزان بنده هیجوقت بین انگشت و دماغم تماس مستقیم برقرار نمیکنم و همیشه از دستمال برای بهداشت بیشتر کمک میگیرم دارم دیگه از اون اراجیف میگم!!!بهتره برم تا حالتونو به هم نزدم موفق باشید توی این مدت هیچ چیز نمیتونست منو وادار به نوشتن کنه الا...الا...؟؟؟ الا اولین بارون پاییزی.... وای خدایا متشکرم....یعنی امسال بارون میباره...؟؟؟ یعنی دیگه من چهره خشکیده کارونو سال دیگه نمیبینم؟؟؟ یعنی دیگه از بی برقی و بی آبی خبری نیست؟؟؟ یعنی میشه؟؟؟ یادمه پارسال شاید ۱ یا ۲ بارون تو کل زمستون داشتیم...پاییز که اصلا" بارون نداشتیم... ولی من احساس میکنم امسال با پارسال فرق داره...دنیا مهربون تره...داره بمون میخنده... خدا میدونه...شایدم...شایدم...بی خیال!!هر چی هست الان خوشیه...خوشی رو عشقه...صفا رو عشقه خوش باشید میخواستم در بلاگو تخته کنم....چون اصلا" دیگه حوصله آپ کردن ندارم...ولی تصمیمم عوض شده... شاید بهتره کمی تغییرش بدم!!! دیگه عکس تموم شد!!!میخوام کمی برای خودم باشم!!دلم از بعضی ها پره ...یعنی از خیلی ها دلم پره!!!سوالات زیادی تو ذهنمه...یکیش اینه: چرا بعضی ها به خودشون اجازه میدن خیلی راحت به خونواده یکی دیگه توهین کنن!!به بهونه این که من مثلا" من در مورد هیفا گفتم هیکلش خوب نیست اینم پست مربوطه....اینجا رو کلیک کن آدم چی میتونه بگه به همچین آدمی!!!!یه بار دیگه هم یه همچین اتفاقی برای من و این وبلاگ افتاده بود...سر پست ممد گلزار که طرفداراش حسابی گناهامو شستن من از یکی دو هفته دیگه باید بار سفرو ببندم و برم!!نمیدونم هنوز کسی میاد اینجا یا نه(بعید میدونم بیاد) ولی من برا کسی نمینویسم...برا خودم مینویسم تا تو دلم نمونه!! حال و حوصله ندارم برم خوابگاه!!ولی چه فایده.... خدایا همه ما رو به راه راست هدایت کن....الهی آمیییییییییییییییین بای بای!! برای یکی نظر میدادم فهمیدم امروز ۳۰ مرداده و تولدته ای قربونت برم من دیگه داری پیر میشیاااااااا....دیگه باید زنت بدیم داداااااااااااششششششششششششیییییییییییییییییییییییی...ای قربونت برم من...خیلی دلم برات تنگ شده گوگل برات از تو بلاگای دیگه عکس کیک دزدیم یکم حالت جا بیاد شیکمت به سر و صدا بیفته فکر نکنی همین یکیه هاااااااااااا....برو بقیشم تو ادامه مطلب برات سرو کردم خوبین؟؟؟ من چیزی برای گفتن ندارم...فقط ازتون خواهش میکنم برام دعا کنید... برام دعا کنید... یه دعای کوچولو...!!! مرسی... جشن بگیرید...الهی آمین این یه نامه ی خصوصی هست...نه مجبورین بخونینش نه مجبورین نظر بذارین!!!!! سلام...یه چیزی تو گلوم گیر کرده بود...داشت حناق میشد..تا هفته ی پیش که سریال خانه سبزرو میدیدم دیگه زد بالا...بدجوری رفتم تو فکرت نیلوفر...میخوام برات نامه بنویسم...یعنی تو اینومیخونی؟؟!!شاید الان یادت نیاد...برات اینقدر از خاطراتمون میگم تا یادت بیاد...پس بخون نیلوفرم.... من و تو از مهد کودک با هم بودیم اول مدرسه خوب یادمه...من دختری بودم که تا حالا از پیش مامانم جم نخورده بودم. غریبی میکردم.تا اینکه تو اومدی...پیش خودم گفتم یعنی میشه این دختره باهام دوست بشه؟؟!!!انگار خدا صدامو فهمید.چون ما با هم دوست شدیم لباس عروس خوشگل پوشیده بودی؟؟!!علی کوچولو لباستو پاره کرد...چقدر گریه کردی!!!! اونقت خانم مربی(اسمشو یادم رفته فکر کنم فتحی بود.نه؟؟!!)اومد و برات دوختش.تو هم آروم شدی.وای اون روزم یادته من کیفتو مسخره کردم.هنوزم خجالت میکشم از اون کارم نیلو جونم.... دیگه خریدم یادته اونموقع با پریسا و مهرنوش و سنا و ... رفتیم تو یه مدرسه....روز کلاس بندی رو یادته...شما همتون افتادین تو یه کلاس.اونم تو کلاس خانم مهربونه... مدرسه خانم مدیر نذاشت من بیام پیش شما...ای خدا.همش تقصیر خانم کرمی بود سال دور از شما بودم.ولی سال بعدش اومدم پیشتون...پیش تو و پریسا و ....با هم یه گروه دوستی داشتیم...بیشتر منو تو پریسا با هم بودیم.مهرنوشو یادته...از همون اولش قرطی بود ببینیم.من و تو جامون آخرای کلاس بود(اون موقع ها بلند بودیم جولو پیش اسرار و لادن.ولی لادن بد جنس نذاشت من پیشش بشینم منو نذاشت.از من خوشش نمیومد.منم بغض کردم ولی گریه نکردم دوست داشتی کرده بودین.پریسا دستش شکسته بود.تو هلش دادی خورد زمین.اونم با تو قهر کرد.منم با دوتاتون دوست بودم.نمیدونستم چی کار کنم.ولی چون پیش تو میشستم با تو موندم.نرگس هم رفت با پریسا.آخرشم الکی الکی با هم آشتی کردین. طیبی نژادو دوست داشتم.کلاس سوم میزامون پیش هم نبودن.من افتاده بودم پیش سارا.وای گفتم سارا .فهمیدی چی شده نیلو جونم. سال از خودش کوچیکتر بود.دو سال پیش سرطان گرفت و فوت کرد براش.براش یه فاتحه بخون باشه؟ میدیدیم.تولد گرفتی و همه ی بچه ها رو دعوت کردی.عکس هم گرفتی.تو از همه عکس داری ولی ما از تو عکس نداریم.راستی مریم کوچولو چه طوره؟؟!!!یادمه یه خواهر کوچولو داشتی...ولی خودت خیلی ناز تر از خواهرت بودی زنگ نزدی...به پریسا زنگ میزدی ولی به من نه!!!شاید منو به این اندازه دوست نداشتی....بعد از تو اتفاقات جور واجور زیادی برای ما افتاد.کلاس پنجم سارا هم از پیشمون رفت.در عوض آذین و سوسن و حمیده و مژده( که یادت نرفته جاده شهرک قائم میومدن که یکی رو ماشینشون ترقه میندازه...داداشش هم کنترل ماشینو از دست میده و چپ میکنه...حمیده میره تو اغما بعد از یک هفته تموم میکنه فاتحه بفرست یه گوشه ایم.یکی زیر خاک.یکی دانشگاه.یکی شیراز.از هیچ کدومشون خبر ندارم به جز نرگس.نرگس رتبش شد 900 .دانشگاه تهران رفت فکر کنم سال پیش بود.اونم تو اوتوبوس.سراغ تو رو هم ازش گرفنم.نمیدونم تو به یاد من هستی یا نه...ولی بدون من این روزها رو با یاد تو سپری میکنم عزیزم. دوستی به اسم بهار داشته باشم.خوب من اسم خودم بهار نیست فامیلم لام .اگه این نامه رو خوندی حتما" با من تماس بگیر.اگه کسی هست که شخصی با ا ین مشخصات رو میشناسه خواهش می کنم به من ایمیل بزنه. من میخوام پیداش کنم واااااااااای الهی شکر خیالمو راحت کردین این ولباگو همش خودم آپ میکنم شلوغه.حالا میاد اونم.... آپ این دفعه با دفعات قبلی فرق داره....یعنی عکس نیست.... عصبیم میکنن بنویسم میخوام از داااااااااداااااااااااش رضای گلزار بنویسم تا یادم نرفته از خواهرا نو برادرا نو عاشقانو حامیانو ..... گلزار خواهش میکنم این مطلب رو نخونن.اگرم کنجکاوی بکنیو بخونی مشکل خودته عزیزم من بت گفتم نخون.حالا نیای تو نظرات به من فحش بدیو به خودمو خانوادم توهین کنیا....آخه سر جریان سایت سینمای ما حسابی از این عاشقان سینه چاک گلزار میترسم تا جوابتو بدم

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عجب بد واحد گیری کردم این ترم....هی برو هی بیا
با استادای گننننند....وای خدایا کمکم کن چیزی نیفتم
ایشاالله که نمیفتم.
آخرش ضایع شدم و فقط ۱ سال علاف شدم. دوستان کنکوری اگر امسال سراسری دراومدن مثل من خر نشن یه سال وقت الکی تلف کننا(البته اگه درس نخون باشن مثل من!!)خودشونو ضایع نکنن مثل من!!همین امسال هر چی در اومدن برن!!
مجبورم یک سال صبر کنم تا داداشی خودش بیاد...ای قربونششششششششش![]()
![]()
البته رد نشدم ولی یه ذره تنبلی کردم.حالا اگه نجنبم باید دوباره پول بدم و از نو ثبت نام کنم و کلاس برم و ...فقط ۴ ماه فرصت دارم تا قبل از اینکه تاریخش بگذره گواهیناممو بگیرم....۴ ماه فرصت کمیه؟؟؟![]()
![]()
![]()
![]()
بش میگم "آخه مامان جان من وقتی دماغم تحریک بشه و خیلی مستاصل(درست ![]()
![]()
فکر نکیند من آدم غیر بهداشتی هستمااااا![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
فعلا" بهتره بریمو حالشو ببریم!!!![]()
بر میداره هر چی فحش که لایق خودشه بار من میکنه!!!ای حاک بر سر بی جنبت کنن که لیاقتت همون فحشاییه که به بقیه میدی عقده ای!!فقط همینو دارم بت بگم!!!
ولی خوب اوندفعه من واقعا" قصدم اذیت کردن اونا بود
ولی حالا از اونجایی که خیلی از دوستام از هیفا خوششون میاد جرات انتقاد کردن ندارم
حالا چرا بعضی ها بی جنبه بازی در میارن نمیدونم...عوض این که ازم تشکر کنن براشون عکس گذاشتم جواب محبتای سرشار منو با فحش میدن
هر چی گفتین لایق خودتونه و بس!!!همین دیگه!!
هووووووووف عجب دنیایی شده هااااااااااااااااااا!!خونه آدم پر امکانات باشه...مامان آدم تنها باشه...اینترنت پر سرعت باشه اونوقت آدم مجبور شه بره تو خوبگاه تو یه قوطی کبریت با حداقل ۸ نفر دیگه زندگی کنه...اونم به مدت چهار سااااااااال![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
ولی من به صورت خیلی اتفاقی وقتی داشتم
![]()
تولد ۲۶ سالگیت مبارک
بگذریم...مراتب تبریک من رو بپذیر
برات کیکم پختمااااااااا...البته دزدیم
یه کم گشتم تو![]()
![]()

![]()
ادامه مطلب


![]()
![]()
![]()
![]()

...من بعد از شما اومده بودم.روز اول مهدکودک رو مثل روز
خیلی
.یادته یه بار برای تولدت یه ![]()
بعد تو رفتی برای خودت یه کیف نو و خوشکل خریدی.منم حسودیم شد رفتم یه کیف ![]()
مامانم هر چی رفت
.من یه
.لوسم بود
.حالا نمیدونم چی شده.یادته اونروز سر کلاس برامون فیلم علمی آورده بودن
)درست نمیدیدیم.تو گفتی بریم
.تورو گذاشت ولی
.یادته چقدر خسرو شکیبایی رو
....به خاطرش رفتی فیلم خواهران غریبو دیدی
!!!!یه روز تو و پریسا با هم قهر
یادته کلاس سوم.من خیلی خانم
؟؟!!!یادته سارا یه خواهر داشت که یه
....خیلی ناراحت شدم
؟!!!خلاصه اینکه اون آخرین سالی بود که همدیگه رو
!!!!خلاصه تو رفتی شیراز و دیگه به من
) بمون اضافه شدن.وای یه چیز بد دیگه.حمیده
...الهی من بمیرم.دو سال پیش بود.چهارشنبه سوری.با داداشش داشتن از
...برای حمیده هم
...نیلوفر عزیزم.بعد از رفتن تو جمع دوستانه ما زیاد دووم نداشت.هممون الان
.آخرین باری که پریسا رو دیدم 2
شاید بپرسی که من یادم نمیاد
.اول اسمم میم و اول ![]()
....باید پیداش کنم.....ممنونم دوست حوب من.![]()
![]()
![]()
![]()
میبینید توروخدا؟؟!!!!من خداحافظی کردم ولی
اشکال نداره محمد نویسنده ی دیگه ی وب یکم سرش
من عاشق اینم از کسانیکه
هر از چند گاهی از این اتفاقات میفته...پس به دل نگیرید...امروز ![]()
خلاصه اگر چیزی هم گفتی یه آدرسی چیزی بذار
حالا برید به ادامه ی مطلب و این مطلب رو از دست ندید....
ادامه مطلب

